being into something
فوریه 13, 2009 at 1:48 ق.ظ. 3 دیدگاه
being into something یعنی اهل چیزی بودن. مثال:
- Did you watch the Super Bowl yesterday?
- No. I’m not that into football. We went to Magic Mountain instead, and almost nobody was there! We had a lot of fun.
- دیروز سوپربال رو دیدی؟ (سوپر بال: فینال بازیهای فوتبال آمریکایی که پربیننده ترین برنامه تلویزیون در طول سال است.)
- نه. من خیلی اهل فوتبال (آمریکایی) نیستم. به جاش رفتیم مجیک مانتین (اسم یک شهربازی ترسناک بزرگسالان). یه جورایی هیچ کس نبود. خیلی بهمون خوش گذشت.
مثال 2:
- What was your mom telling your dad about me the other night?
- Honey, I’m not into the habit of putting my nose into people’s business!
- اون شب مامانت چی داشت به بابات در مورد من می گفت؟
- عزیزم. من عادت ندارم تو کار مردم فضولی کنم.
ورودی دستهبندی شده در: Uncategorized. برچسبها: .
3 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1. mahda | مارس 9, 2009 در 11:30 ب.ظ.
چه بد که عادت ندارم!!!
2. negar | مه 29, 2009 در 11:26 ب.ظ.
عالیه ! من از سایت شما خیلی بهره بردم ممنون ! می خواستم بپرسم اصطلاحی که تو فارسی داریم : » من عادت دارم …(عادت همیشگی نه گذشته که از used to استفاده میشه) چه جوری باید بیان بشه؟
3. darmohit | مه 30, 2009 در 8:10 ب.ظ.
همین مثال دوم میشه دیگه. مثلا:
I am into the habit of chewing bubble gum